ترجمه وحشت و انزجار در لاس وگاس "هانتر اس تامپسون"
...بعد از جنگ جهانی دوم،وقتی بیشتر آمریکاییها از پیروزی خود مقابل آلمان و ریشه کن کردن فاشیسم،از خود احساس رضایت میکردند ودر نقشهای اجتماعی و تعصبات خود غرق شده بودند .انگار نسلی از جوانان ناگهان از خواب غفلت بیدار شده بودند و میگفتند دیگر حاضر نیستند در جامعه ای مشارکت کنند که هیچ نفعی برای شخص آنها ندارد و عقاید عقب مانده و تعصب گذشتگان را به دور ریختند.البته اینجا فرصت معرفی کامل این جنبش نیست و تنها مروری کلی به جریان های اصلی برای آشنایی با چهارچوب ذهنی هانتر تامپسون مدنظر بوده است. جرقه های اولیه پیدایش این جنبش در آمریکا به حلقه نویسندگان نسل بیت دهه پنجاه با جک کرواک و آلن گینزبرگ در مرکز آن گره خورده است.آلدوس هاکسلی و اندیشه های نوی دیگری که در دهه های پیش از اروپا و به خصوص از فرانسه وارد آمریکا شده بودند،قبلا زمینه را برای به وجود آمدن این موج آماده کرده بود. در ابتدا سیاستمداران محافظه کار شروع به برگذاری جلساتی کردند با هدف معرفی تمام تفکرات رادیکال های چپی به عنوان کمونیسم و نفوذی دشمن معرفی کنند که همین باعث به وجود آمدن یک همبستگی میان شاخه های مختلف چپی شد.که همگی به صف موج اعتراضات گسترده حقوق شهروندی به رهبری مارتین لوترکینگ پیوستند. .پایه و هدف مشترک بخشهای گوناگون جنبش نسل بیت در این موارد بود؛زیر سوال بردن ارزشهای اخلاقی و تبعیضهای نژادی و جنسیتی که حاصل شیوه زندگی وعقاید نسل گذشته بوده است وگسترش فردیت و آگاهی درونی در جامعه. بعد از جنگ جهانی دوم،توجه سرمایه داران به صنعت داروسازی جلب شد و باعث آغاز تحقیقات گوناگون در زمینه کشف داروهای جدید شد. این توجه تازه منجر شد به کشف ماده ای جدید توسط شیمی دان سوئیسی آلبرت هافمن1. در دهه 1950 موجی از تحقیقات پزشکی گوناگون در خصوص استفاده از ال اس دی،به جریان افتاد.که معرفی و آن در میان عموم مردم نیز به همان دوران برمیگردد. تا اوایل دهه 60،دیگراستفاده از گونه های مختلف مواد روانگردان میان مردم همه گیر شده بود.اظهارات افراد سرشناسی همچون،آلدوس هاکسلی، دکتر تیموتی لیری2و هنرمندان دیگر درمورد فواید بسیار مواد روانگردان،باعث تسریع روند قبول آن در میان جامعه شد. در واقع الهام پذیری هنر از ماده های مختلف در سراسر تاریخ اصلا چیز غریبی نیست و سالها قبل از به وجود آمدن این جریان، در سراسرادبیات،موسیقی،سینما، تاثیرات روانگردانها در خلق بسیاری از شاهکارها کاملا مشهود است.اما دهه 60 تا حدود زیادی با مواد روانگردان پیوند خورده است. با گذر زمان مصرف روانگردانها در حلقه های فرهنگی رونق پیدا کرد به خصوص شهر سن فرانسیسکو که تبدیل شد به مرکزی مخصوص کسانی که قصد برگزیدن شیوه زندگی هیپی ها را داشتند.روانگردانها تاثیر شگرفی روی ادبیات آمریکا بر جا گذاشته اند و همینطور الهام بخش نوعی تازه از موسیقی راک به نام سایکدلیک راک بودند. جنبش سایکدلیک دهه شصتی ها به دو قطب اصلی با هدفهای مشترک تقسیم شده بود؛رهبری یک قطب آن، که بیشتر برروی توقف جنگ ویتنام و تغییرات سیاسی بنیادین تاکید داشت، *کن کیزی* نویسنده ی رمان معروف *دیوانه ای از قفس پرید* برعهده داشت. قطب دیگر به رهبری تیم لیری پرفسورروانشناس، متمرکز بر معنویات ،وسیع کردن آگاهی بشریت و به خصوص رسیدن به ادراک برتر از طریق استفاده از ماده هایی همچون لایسرژیک اسید وسیلوسایبین بود. کِن کیزی و تیموتی لیری هردو آشکارا استفاده آگاهانه از روانگردانها را به منظور گسترش آگاهی عموم مردم توصیه میکردند.و موزیسینهای راک نقش پل ارتباطی داشتند میان بخشهای مختلف. تمام این جریانات که در رسانه ها نیز بزرگنمایی میشد،باعث نگرانی قشر بزرگی از مردم شد و در نهایت توجه مقامات را جلب کرد تا در 1966 ماده ال اس دی غیر قانونی اعلام شد.که هیچ تاثیری بر محبوبیت آن در میان نداشت.تنها با گذر زمان، کنجکاوی جوانان نسبت به ال اس دی و سایلوسایبین فروکش کرد و به موادی بسیار خطرناک تر مانند کوکائین و هروئین تغییر کرد. البته رواج مواد روانگردان و به خصوص ماده ی ال اس دی نقش بزرگی در به وجود آوردن این موج آگاهی و انفجار ایده های نو،ایفا میکند.اما ابدا تمامیت آن به این خلاصه نمیشود.در خارج از قاره آمریکا نیز جوانان و دانشجویان کشورهای دیگر مانند ژاپن و پراگ و... نیز هم زمان با آمریکایی ها خواهان ایجاد تغییرات بنیادین در سیستم های کیفری و آموزشی کشور خود شدند.حتی ژان پل سارتر فیلسوف در فرانسه نیز از این جریان اعتراضات بی تاثیر نبوده است.در واقع بسیاری اتفاقات و تغییرات مثبت قانونی در غرب که در دهه های بعدی حاصل شد،تحت تاثیر مستقیم این نوع نگاه رادیکال در این دوره بوده است. . هانتر اس تامپسون(2005-1937) گزارشگر ونویسنده بنیان گذار جنبش گانزو،ابتدا بعد از نوشتن کتاب "فرشتگان جهنم:ماجرای غریب و مفتضج گروههای یاغی های موتور سوار3" که در 1967 منتشر شد به شهرت بین المللی دست یافت.او برای تحقیق روی اولین کتابش، یک سال با موتورسواران زندگی کرده بود،داستانهای آنها را دست اول شنیده بود و در نهایت بعد از مشاجره ای با یکی از آنها روانه بیمارستان شده بود. قبل از او خبرنگاری فرصت گزارش از این گروههای اوباش را پیدا نکرده بود و همین به شهرت داستان در حلقه های ادبی شد.در سال 1970او که حالا در میان لیبرالهای افراطی و به خصوص در میان جوانان هیپی کمابیش شناخته شده بود،تصمیم میگیرد دست به انجام آزمایشی اجتماعی برای وارد سیاست شدن میزند و به عنوان نماینده خرده فرهنگ خود را نامزد انتخابات برای مقام کلانتری شهر کوچکی در ایالت کلورادو میکند.او با اظهارنظرهای تند و شعارهای انتخاباتی نظیر قول برای برداشتن قانون منع مصرف ماریجواناو... در شهر آسپن به نوعی به محافظه کاران اعلام جنگ میکند.و البته همانطور که انتظارش میرفت به جزهیپی ها از سوی اکثریت تعداد زیادی رای نمیاورد. بعد از موفقیت کتاب اولش *فرشتگان جهنم*،او بیطرفی ساختگی شخصیت خود در روایت داستان را مورد مشاهده و ارزیابی قرارداد واز همینجا ساختار مدنظرش و فرم نویسندگی گانزو شروع به شکل گیری میکند. در 1970 او با چاپ "کنتاکی دربی فاسد و منحرف است4" تبدیل به یکی از اشخاص مهم خرده فرهنگ و به عنوان پایه گذار نوعی ژورنالیسم خاص خودش شناخته شد.گانزو، نوعی سبک تجربی که در آن خبرنگار خود را درگیر داستان میکند.تام وولف در مقدمه کتاب *ریشه شناسی ژورنالیسم نوین5* به یاد میاورد که دراواخر دهه 60 میان برخی اشخاص فرهنگی این مفهوم نوین به وجود آمده بود که شاید بتوان مقاله ی خبری را به شیوه ای نوشت که مثل یک رمان خوانده شود.از پیشگامان آن باید به خود تام ولف،گای تالاسی و جورج پلیمپتون6 اشاره کرد. خود تامپسون عقیده داشت که این شیوه رمان قبلا جریان با کتاب در جاده(جک کرواک)آغاز شده بود.با چاپ وحشت و انزجار،این سبک را با نام گانزو تثبیت میکند.او که از ابتدا هدفش خلق زبان خاص خودش بود،موقع نوجوانی از روی متن، رمان گتسبی بزرگ را چندین بار بازنویسی میکند تا نوشتن را به خوبی از نویسنده ی مورد علاقه اش فیتزجرالد یاد بگیرد.هانتر قصد داشت رمان بزرگ آمریکایی را بنویسد،او میخواست تاریخ را در همان جور که بود،صادقانه در لحظه ثبت کند.و قبل ازهرچیز یک ژورنالیست بود. ژورنالیستی که به قلب هر ماجرا شیرجه میزد..1971 زمان شروع سرخوردگی ها و جستجوی راهی دیگر برای نسل بیت بود.رهبران جنبش با خوش خیالی معصومانه خود، داشتند مفتضحانه شکست میخوردند.با شروع سیاستهای سرکوبگرانه نیکسون و ریگان و از طرفی رخنه هروئین در میان نوجوانان و ضعیف شدن ایده آلهای صلح طلبی، هیپی ها تقریبا نفسهای آخر خود را میکشیدند و در این هنگام تامپسون،که شاهد جرقه آغاز آن در تضاهرات برکلی بود،شاید بیش از هرکسی،به نزدیک شدن به پایان این دوره طلایی،را میدید.زمان مناسب برای جستجویی دیوانه وار برای رویای آمریکایی فرا رسیده بود.معنی رویای آمریکایی برای تامپسون،رسیدن به آزادی فردی و موقعیت از فرش به عرش رسیدن است.وی با سفری از لس آنجلس به لاس وگاس،مرکز خوشگذرانی و افراط گری،موفق شد استادانه انرژی و امید جوانان دهه 60 آمریکا را درادبیات آمریکا جاودانه کند. اتفاقات کتاب تامپسون، در سال 1971 رخ میدهد.وقتی که جمهوریخواهان دیگر از این طغیان آشکار نسل جوان به ستوه آمده بودند و با لجبازی در مقابل تغییرات مقاومت میکردند. با ورود سیاستمداران خبیثی مانند نیکسون و ریگان به صحنه،جنبش نوپایی که تنها در مدت چند سال چنین تغییرات بنیادینی در جامعه به وجود آورده بود،هیچ ایدئولوژی جمعی برای دستاویز پیدا نمیکند و بی هیچ مقاومتی خود را میبازد.و تامپسون،از روند به پایان رسیدن این دوره ی شکوهمند،آگاهی کامل دارد و شاید حتی از این مسئله کمی غمگین است،بنابراین نفسهای آخراین جنبش را با قدرت مشاهده ی عالی خود ،در تاریخ ثبت میکند. هانتر عقیده داشت که لاس وگاس تبدیل به یوتوپیا یا دیستوپیای کاپیتالیسم شده و ترکیب فلسفه "همه چیز مجاز است" با چنین شهری،بی تردید باعث رخ دادن فاجعه میشود.او از دوستش *اُسکار زِتا آکوستا* که یک وکیل،فعال سیاسی و نمایشنامه نویس شیکاگویی بود دعوت به همراهی در این سفر کرد،که در کتاب به نام "دکتر گانزو وکیل" معرفی میشود.با تصویرسازی شفاف و رفتار غریب رائول دوک ،ژورنالیستی عصبی که مدام در حال گفتگوی درونی با خود است.واقعیتی که او از عمق شکاف میان نسلها ارائه داد؛ سنگ بنای گانزو ژورنالیسم را گذاشت. .مجله ی تصویر ورزش که او را برای نوشتن گزارش مسابقه استخدام کرده و مخارج سفرش را به عهده داشت، از چاپ داستان خودداری کرد.بنابراین او کتاب را به دفتر مجله معروف رولینگ استونز میفرستد و مدیرمسئول ازشیوه روایت و وجهه کمیک آن استقبال میکند.شخصیت رائول دوک راوی داستان؛ با عینک خلبانی،سر تراشیده و چوب سیگار همیشه بر لب، کاریکاتوری از خود نویسنده بود.او ابتدا داستان را با اسم مستعار رائول دوک در دو قسمت به چاپ میرساند.اساس گانزو ژورنالیسم این است که نویسنده تبدیل به کاراکتری در داستان خود میشود.هنگام شروع این کتاب خواننده واقعا به یک ماشین زمان قدم میگذارد و همراه با رائول دوک در چهارچوب ذهنی مخصوص آن برهه زمانی، راهی سفری دیوانه وار به لاس وگاس میشود.هانتر با نظر ویلیام فاکنر موافقت داشت که گفته بود؛" داستان خیالی خوب از هر نوع کار ژورنالیستی حقیقی تراست" حالا که بعد از گذر زمان ادبیات جک کرواک و اطرافیانش را مطالعه میکنیم، شدیدا ناشیانه و خام به نظر میایند .اما تامپسون ،*ویلیام باروز* و تام ولف نیز که در همین حلقه ها شرکت داشتند ،بعدا موفق به خلق ادبیات پخته تری شدند. تکنیک تامپسون شیوه روایتی قصه گو را با روزنامه نگاری پیوند میدهد،اتفاقات داستان ریشه در واقعیت دارد،نوعی خاطره نویسی که با یک نمای داستانی تزئین شده است. دانستن اینکه چقدر از اتفاقات داستان حقیقی و چه مقدارخیالی ممکن نیست و تامپسون خود نیز حاضر به شفاف سازی بیشتر نمیشود.با خیلی از مشخصه های روزنامه نگاری کلاسیک مشترک است ولی از طرفی به دلیل وضعیت ذهنی دوک ،نمیتوان به حقیقی بودن آنها اعتماد کرد.خط میان واقعیت و خیال در این کار تلفیقی بعضی جاها بسیار باریک میشود.او بعدها در مصاحبه ای گفت این کتاب تجربه ی شکست خورده ی گانزو ژورنالیسم است.آزمایشی شکست خورده، به این خاطر که او از ابتدا قصد داشت تمام جزئیات سفررا بی هیچ دستکاری گزارش کند.و بعد همانطور خام و ویرایش نشده، آن را به چاپ برساند.ولی بعدا در تابستان 1971 آن را ویرایش میکند. هرچند منتقدان حالا از وحشت وانزجار به عنوان دستاورد بزرگ گانزو ژورنالیسم یاد میکنند.زمان چاپ آن از ساختار نامنسجم و صحنه های طولانی مصرف مواد در آن، استقبال نکردند اما بسیاری نیز درهمان موقع پیش بینی میکردند که این کتاب به یکی از مهمترینهای ادبیات آمریکا تبدیل خواهد شد.زیرا او خود را در قسمتی از تاریخ آمریکا ثبت کرده بود.همینطور که محبوبیت کتاب در جامعه رو به افزایش میرفت، نقدها نیز بیشتر سمت و سوی مثبت گرفت.مارک گیلمور منتقد رولینگ استونز نوشت:"تامپسون به مرز بهترینها و بدترین رازهای قلب آمریکایی نزدیک میشود.او در جستجوی این بود که بفهمد چرا رویای آمریکایی تفنگ را به روی خود برگردانده.ملغمه ای از شیاطین درونی و همینطورمنظره ای دیوانه وار از جامعه اطراف- نوع دیدی که تنها متعلق به خودش نیست،بلکه او همینطوربه فضای ذهنی یک نسل صدا میدهد،نسلی که ایده آلهایی والا داشت ولی حالا رویای آمریکایی به دیوار سخت واقعیت آمریکایی برخورد کرده است." گانزو ژورنالیسم در زمانی که مطبوعات آمریکا بعد از سالها چاپ مطالب دروغ درباره جنگ ویتنام،فساد در واشنگتن و ... وجهه خود را از دست داده بود، راهی برای رستگاری روزنامه نگاران باز میکرد.البته خود وی در مورد آن میگوید:"گانزو فقط یک اسمه که به خاطر اینکه از تلفظش خوشم میامد انتخابش کردم،هیچ چیز مقدسی وجود نداره،نه حتی خود نویسنده،من دوست دارم درست وسط چیزی باشم که راجع بهش مینویسم،میخواهم تا جایی که میتوانم در داستانهایم شخصا درگیر باشم." تامپسون به چاپ بسیاری از قسمتهای داستان که به نظر سردبیران مطالب اضافی و نامربوط میامد، اصرار داشت ودرتمام طول زندگی حرفه ای خود نیز مدام بر سر چنین مسائلی با سردبیران درگیربود.تاثیر این جزئیات روزمره در داستان،بی مغزی و بی هدفی که گریبان جامعه را گرفته بود، به خوبی نشان میداد.او که خود لحظات آغازین جنبش را در صف تظاهرات دانشگاه برکلی شاهد بود،میخواست خوانندگان را به این حقیقت تکان دهنده بیدار کند که رویای آمریکایی تبدیل به یک کابوس شده است و این واقعیت را گزارش کند که جنبش جوانان در جستجوی رویای خود شکستی مفتضحانه خورده است. رائول دوک،راوی کتاب گاهی به جنبش نگاهی انتقادی دارد و گاهی نیز در ستایش آن مینویسد. او با ذهنی باز تمامی اندیشه های نو و شیوه های نوین زندگی که این موج اجتماعی با خود میاورد را با آغوشی باز میپذیرد.همواره به جناح راستی ها با وحشت نگاه میکند.پلیسها را خوک خطاب کرده و همواره با انزجار از کنارشان عبور میکند.از طرفی دیگر،اغلب جوانان نسل عشق را برای ساده لوحیشان سرزنش میکند.او مثل اکثریت هیپیی ها خیلی هم عاشق همه مردم نیست و برعکس گاهی از وحشت روبه رو شدن با هیولای بشریت، فرار را بر قرار ترجیح میدهد.او پیدایش نسلی بی مغز درعصر مدرنیته را خوب حس میکرد.و حالا بعد از گذشت چندین دهه میبینیم که شکست همان نسل در عوض کردن بنیادین سیستمهای حکومتی خود چه نتیجه ای برای ما در زمان حاضر به بار آورده است. البته نباید نقش این نسل را در تغییر دادن خیلی از قانونهای قرون وسطایی و پایان دادن به جنگ ویتنام فراموش کرد.این کتاب در مورد شروع به پایان رسیدن یک دوره است.دوره ای که از چشم اکثر هنرمندان،به آخرین دوره ایده آلیسم در تاریخ معروف است.هانتر آنجا بود.نظاره گر وشاهد تمام این دوران و بی هیچ ترسی به قلب جریان شیرجه میزد.او در مدتی کوتاه،در طی شش سال اوج و سقوط یک دوره طلایی را از نزدیک تجربه کرده بود. در واقع عبارت ((وحشت و انزجار)) که قسمتی از عنوان چندین کتاب دیگرش نیز میباشد.قبلا توسط نویسندگان دیگر در ادبیات به کار برده شده و ظاهرا برای بار اول در کتاب ضد مسیح نیچه آمده است.خود او در مصاحبه ای در مورد عنوان کتاب گفته "از احساس وحشت خودم میاید،گرچه این اتهام را بهم میزنند که آن را از نیچه دزدیده ام.به نظرم اسمی طبیعی میامد برای این کتاب ".
داستان کوتاه-شعر-مقاله-دستنوشته-چرت نوشته